آخرین اخبار : 

سفرنامه نوروز۹۷؛ از فورگ تا سیستان و بلوچستان

خسته از روزمره گی وتکرار به دعوت رفقای بلوچ باحاج عباس خانی زاده روز ٢٨اسفند ۹۶ دقیق ساعت ٢عصر  خانوادگی رفتیم سمت استان سیستان و بلوچستان.دوربین وقلم  هم  طبق معمول از وسایل ضروری سفربود.ازفورگ تا دو راهی گهکم همش به گاز رسانی فکر می کردم..اینو نوشتم تا ببینم از شروع تا پایان کار چه قد طول میکشه و کی شعله ها می رسه به خونه ها؟ ازکهگم کجش کردیم سمت حاجی آباد هرمزگان واز سیرجان گذشتیم و دم دمای غروب نزدیکی های کرمان پیاده شدیم .هوا سرد بودو قله های اطراف را برف پراکنده ای زینت داده بود. با استکانی قهوه وچای داغ خورشید را  تا پشت کوه بدرقه کردیم.توی مسیرمان  بدون استثنا دوستانی داشتیم بهتراز آب روان اما با این بچه های بیش فعال روستایی  که ماداشتیم و دوستان آپارتمانی و مبل نشین که همه چیزشان  برقی است تصمیم گرفتیم که بی خیال بشیم.آخه یه بچه روستایی که توی حیاطی درندشت بزرگ شده وشبا ده دور قمری توی خواب می زنه چطوری می تونه توی یه اپارتمان فسقلی آروم بگیره اونم پراز تابلو و مجسمه و عروسک وتزیینات شکستنی؟

علی الخصوص که صدای پاپ کلاسیک  دستشوییش هم باکیفیت هدفون به گوش میرسه!!.توی همین فارس خودمون وقتی بنا به هرمناسبنی  گذارت به خونه ی بعضیا می افته اول میگن :چه کار بچه داری بذار راحت باشه ..بعدازنیم ساعتی بالبخندی ملیح  میگن : آفرین عزیزم به اون دس نزن که خطرناکه..بیا کنار خودم بشین که این عزیزم گفتنشون یعنی کره بز بی تربیت دست نزن گرون قیمته می شکنه !حقیقتش ما خودمون هم توی یک فضای ولنگ و وازی بزرگ شدیم و اگه گاهی وقتا توی بعضی جاهاآداب وتشریفات را رعایت می کنیم همش فیلمه..به همین خاطر هرسالی که تصمیم سفر خانوادگی ودیدار با دوستان داریم بااونایی قرار می ذاریم که وقتی به هم میرسیم معلوم نشه کی مهمونه کی صابخونه..بنابراین باخیال راحت رفتیم ستاد اسکان  فرهنگیان شهرماهان ده پنجی دادیم و بی دغدغه خوابیدیم .

 

دوباره دل به جاده زدیم و پس از صرف صبحانه درجوار شهر بم زمزمه های سفر را با کویر تفتیده و ماسه بادی ها ادامه دادیم و غریب ترین تماشای خود را احساس کردیم . اهالی صندلی پشت راننده  هم گاهی که از حرف وحدیث شیطنت بچه ها خسته می شدند  سکوتشان  را با تق وتق تخمه می شکستند .حاج عباس همچنان رانندگی می کرد و نسیم بهاری  نرمه ماسه ای کمرنگ را به جاده می ریخت..به حاجی گفتم این هم طوفان شن و رعد وبرق و طلاطمی که هواشناسی پیش بینی کرده بود..جای مدیریت هواشناسی خالی سیری خندیدیم..توقف های کوتاه و چای وقهوه و جیغ وداد بچه ها وپخش موسیقی و تعریف وجوک وحرف وحدیث ادامه داشت تا رسیدیم به ایرانشهر.همه چیز برای همه تازگی داشت حتا من که قبلا نیز تجربه کرده بودم..

یک ساعت ونیم مانده بود تا شهر قدیمی خاش..در طول سفر هرچه نزدیکتر می شدیم گوشی ها بیشتر زنگ می خورد وپیامک می رسید :کجایید؟ لذت سفر و  دیدارهم به همینه که صادقانه منتظرت باشن.حدودن ٧۰کیلومتری خاش یهو از دهانه کولر ماشین و سوراخ سمبه ها بخار آب فوران کرد. لوله های رادیاتورمعیوب شده بود..کشیدیم کنار وکاپوت زدیم بالا ویکی دو ماشین  چندتا بطر آب ومشاوره مکانیکی میدادن .من که خدا را شکر از تمام دنیای رانندگی فقط بلد بودم کنار راننده بشینم وبگم برو.اصلن نمیدونستم این همه سیم ولوله و چیزای پیچ در پیچ جلوبندی ماشین جریانش چیه ..یهو یه جوون بیست وهفت هشت ساله بایه تک پوش مشکی بالای سرمون گفت :

برو اون ور کاکو بینم جریانش چیه؟همین جوری که با اتصالات ماشین ور می رفت ادامه داد: نگران نباشید نهایتش درست نشد تا هرجا مقصدتون باشه یا بوکسل می کنم یا ماشینو رو بار می کنم می رسونمتون ..یهو به  کمکی همراش  گفت :

عامو برو پیک نیکو جلو ماشینو خاموش کن  تا نرفته رو هوا..

طرف بچه شیراز بود..می گفت پلاک ماشینتون استان فارس بود فورن وایسادیم..دمش گرم به هرحال درستش کرد وبنز باری را هی کرد سمت زاهدان ..می گفت میرم خونه نامزدم.

چند کیلومتر قبل از شهرستان خاش خانواده منصور کردی منتظر ما بود .استقبال وبدرقه یکی از آداب مهمانداری بلوچ هاست.همین جا توصیه می کنم یک بارهم که شده مهمان بلوچ ها بشوید.آنچه ما در شهرستان خاش و حومه مشاهده کردیم دارا وندار هنگام مهمانداری پادشاهی می کنند.مهمان عضو خانواده می شود.پذیرایی شان تنها به ضیافت شام وناهار نیست.آن قدر بزرگند که دل و جانشان را دو دستی تعارف می کنند و دوستت می دارند و دوست داشتنی هستند

 

دو سه ساعت قبل ازتحویل سال رسیدیم منزل دوستان .اجرای موسیقی اصیل خطه ی سیستان وبلوچستان با ساز بنجو وسفره هفت سین و شمارش معکوس وخلاصه سال ۱۳۹۷ را باحضور جمعی از استان فارس و سیستان وبلوچستان در شهرخاش تحویل گرفتیم. از زبان محاوره بگذریم..

وصف جاذبه های استان متفاوت  سیستان وبلوچستان به کاروانی از نویسنده وخبرنگار ومستند ساز ومورخ وجامعه شناس نیاز دارد.  همین یک هفته ای که در شهرستان خاش حضور داشتیم دنیای رنگینی از جاذبه را دیدیم  که راهی جز شرحی فشرده ومختصر نیست. به جرات می توان گفت هرطایفه ی بلوچ سریالی تلوزیونی وجذاب است .به تعبیری دیگر یکی از جاذبه های شهرستان خاش خود مردم بلوچ هستند.

سنگ هاشان خیلی صبورند

گل هاشان خیلی مریم اند وچشم هاشان خیلی نجیب و ایرانی است.

تایادم نرفته بگویم که در طول گشت وگذارمان امنیت وآرامش خاطر خوب و پاکیزه بود. اجازه دهید از زبان محاوره بگذریم و شرحی به تفکیک از نقطه دیدارمان داشته باشیم:

شهرخاش:

 همچنان زیبا وجذاب.نمادهای محصولات  کشاورزی در میادین شهر همچون فلکه انار و پسته و زردآلو و محصول سیاه درختان منطقه بیننده  را با جغرافیا وآب وهوای منطقه آشنامی کرد.بازار قدیمی وسرپوشیده ی شهر-قلعه گلی وزیبای حیدر آباد را بازدید کردیم محدوده واطرافش فضاسازی وبهسازی شده بود.اما خود قلعه در ایام نوروز به جز تابلویی از میراث فرهنگی وگردشگری گویا چیزی نصیبش نشده بود.قلعه سوت وکور و فقط یک  خانواده  در حال بازدید بودند.چندسال پیش اوضاع وبساط وامکانات فراوانی بودتنها لطف بازدیدمان از قلعه استقبال گرم اقای ریگی مدیر میراث فرهنگی خاش بود.پرسش وگلایه هایی نیز کردیم ازسیستم میراث فرهنگی استان سیستان وبلوچستان که چرا با این همه جاذبه وصنایع دستی وهنر و..؟؟؟

گفت:این جا را با فارس مقایسه نکن !پوزخنده ام گرفت وزیر لب ضرب المثل دارابی را زمزمه کردم “توش خودم را  کشته بیرونش مردم را” و بعداز کلی درد دل چند عکس یادبودگرفتیم و خداحافظ..

زیور الات -عطاری های منحصربه فرد با انواع داروهای سنتی سیستان وبلوچستان وداروهای پاکستانی-

فروشگاه لباس های بلوچی-برخورد محبت آمیز فروشندگان-ونماز جماعت بازاریان در راهرو بازار سوژه هایی بود که در گشت وگذار سطح شهر نظر دوربین عکاسی راجلب می کرد.

حضور در کنسرت موسیقی پاپ بلوچی به دعوت جناب کرد مدیراداره ارشاد اسلامی خاش را فراموش نمی کنیم.یکی از خوانندگان به رسم مهمان نوازی گفت:

 به احترام مهمانان شیرازی ترانه فارسی می خوانم واجرای زیبایی داشت.ماهم دعوت شدیم به روی جایگاه وبه قول خودشان غزل شیرازی پیش کش کردیم به صمیمیت مردم  وهنرمندان شهرستان خاش.

مدیریت فرهنگ وارشاد ما وهمراهان را به ضیافت شام مهمان کرد ضمن اینکه در پاسخ به نامه اداره ارشاد داراب مجوزی جهت تهیه گزارش و خبر از شهر ستان خاش در اختیارمان گذاشت.

هر سفرشیرینی تلخی هایی دارد.

کودکان کار در شهر خاش .کودکانی که از پشت نرده های شهر بازی همسالان  راباحسرت تماشا می کردند و کودکانی که نوشابه خوردن دیگران  رابا نگاهشان آرزو می کردند رنجی بود که نه تنها در آنجا بلکه درپهنای  استان های زیادی دیده ایم که امید واریم دیگر نبینیم.

اما دیدارو نشست چندباره باناصر ریگی شاعر سپید سرای خاش و اجرای شاهنامه خوانی کودکانه توسط کوثر ریگی -الهه ومریم کردی  به مربیگری ناصر وعبدالغنی در جمع خانوادگی روحمان راصیقل می داد.یگانه خانی زاده دخترهشت ساله حاج عباس هم به نمایندگی از فارس گلستان خوانی کرد وفاطمه امیری  در عکس وگزارش همراهی می کرد.

محال است دیداری باغنی ریگی شاعر داشته باشیم واین شعرماندگارطیبه  رخشانی را زمزمه نکنیم:

گفتی که برو وهرچه خواهی کن-

ای دوست یکی دوپله همراهی کن

یک عمر ورق زدی تو تقدیر مرا

یک بارهم از خودم نظرخواهی کن

شهرک توحید آباد:

محل زندگی اکبر سوری زهی شاعر ونوازنده ی بنجو و تنبور که نام آشنای برخی از اهالی فرهنگ وهنر فورگ وداراب است.تعدادی از هنرمندان بلوچ سابقه حضور خانوادگی  در محافل فرهنگی وگردشگری منطقه داراب فارس داشته اند.دسته جمعی با رفقای دیگر دعوتش شدیم.گویا معلم ابتدایی شده بود مثل همیشه  خون دل می خورد واز اوضاع خشکسالی وفقر ونبود فضای آموزشی می نالید.شهرک یا بهتر بگویم روستای توحید آباد هوایش حس وحال خوب وپسین دلگشایی داشت.همگی به تماشای یونجه زار و شترها و غروب شاعرانه ی محدوده روستا رفتیم.نمیدانم راز غروب چیست که نمی توان بی خیال از او گذشت.

 هیجان ناشی از  بچه شتری که شیر می خورد وعکس های جفتی وتکی و دسته جمعی والاغ سواری کودکان حاصل فضای دل انگیزی بود که ریشه در صمیمت روابط داشت.

نوک آباد پشت کوه:

برای جلب رضایت دوستان وآشنایان منطقه خاش بدون اغراق حداقل باید یک ماه اقامت کنی..تا پاسخگوی  دوستی و سخاوتشان باشی که مهمانی را بهانه ای برای ابراز محبت می دانند.جای شرمندگی ست که مجال حضور در سنگان و دیده بوسی استاد نصرالله کرد را از دست دادیم هرکجا هست خدایا به سلامت دارش.

محل اتراق ما منزل نورمنصورکردی فعال فرهنگی و دهیار قلعه رشید و عبدالغنی ریگی شاعر وعضو شورای اسلامی بود.آشنایان جهت نوبت مهمانداری  به این دو عزیز مراجعه می کردند.حدود سی وپنج کیلومتر رفتیم تا به روستای نوک آباد پشت کوه منزل عبدالله رسیدیم مجبور شدیم به در خواست متحدانه کودکان فارس وبلوچ تن دهیم تا عقب تویوتا ٨۵سوار شوند.عبدالله فرشی کف ماشین پهن کرد کلا زن وبچه ها ریختند بالای وانت از مبدا تا مقصد تاتوانستند شلوغ کردند ومحلی هم به ما ندادند .اگر چند کیلومترجلوتر رفته بودیم صدای پاکستانی ها را از پشت کوهها می شنیدیم.

مادر مهربان وهمسر وفرزندان عبدالله به استقبال آمدند یک زندگی کاملا روستایی ومحوطه ای که ادوات کشاورزی مثل تراکتور وتیلر و آثار دامداری در آن نمایان بود.پذیرایی با شیر گوسفند مخلوط باچای شروع شد وباسفره رنگی نان محلی تنوری وقیمه سنتی و …ادامه یافت.عصر همگی رفتیم سر زمین کشاورزی عبدالله..نخل بود و درختان سنجد.خانوادهای ما که بزرگ شده نخلستان فورگ داراب بودند طرز تهیه ی عرق طارونه را به خانواده ی  دوستان بلوچ آموزش می دادند.ماهم به اتفاق دوستان به خلوت باغ پسته عبدالله رفتیم وعکس انداختیم بهترین عکس ما با مترسکی بود که اصلا ترس نداشت. یادم به تکه هایی از شعر کولی آمد : …آبروی تبر خورده ی درختان -تبرهای بی آبرو وگنجشک هایی که مترسک ها را بوسه می دهند.

دیدار با بخشدار نوک آباد:

(بانوک آباد پشتکوه فرق دارد)

آقای جمشید زهی بخشدار نوک آباد در روستای قلعه رشید به دیدارمان آمد.

فردی متین وملایم.رسمی وباحساب وکتاب مصاحبه می داداما خوب رسم مهمان نوازی را بلد بود.طوری که  همیشه یادش در خاطرمان می ماند. ازبخش نوک آباد برایمان  گفت:

خبخش نوک آباد درشمال خاش ومرکزیت استان سیستان وبلوچستان قرار دارد.٩٢۰۰کیلومتر وسعت -چهار دهستان و  ۴۵۰۰۰نفر جمعیت دارد.تنوع وتکثر طایفه ای وقومی در این بخش فرصتی است برای شناخت ومطالعه اقوام وقبیله ها…از تنوع آب هوایی -ظرفیت های گردشگری وامکانات کوه نوردی به قله تفتان واقامتگاه بوم گردی روستای تمندان برایمان گفت.جمشید زهی اشاره کرد:

درب خانه ها و باغ ها مردم به روی مهمانان نوروزی بازاست واین نکته ملموس ومحسوس بود.پس ازصرف ناهارهمه باهم به سیاه چادر فرهنگی  روستای کوشه رفتیم که  به همت جمعی از شوراها ودهیاران آن منطقه راه اندازی شده بود.سیاه چادری به اندازه ی دو پذیرایی بزرگ که با صنایع دستی وبومی سیستان وبلوچستان تزیین شده بود.نقش ونگارها-آینه کاری ها-سوزن دوزی ها واسباب ریسندگی وقالی بافی وچای آتشی درون سیاه چادر ازیک طرف وغربتی صمیمی وآشناکه در تاریخ چشم های ریش سفیدان بود ما را باخود برد به دور دست هایی که نمیدانم کجابود؟هرچه بود.یک چیز را باتمام وجودم ازپشت لبخند پدر بزرگ ها حس می کردم:”بغضی شیرین و رویایی که ابرقدرت ترین واژه ها حریف توصیفش نیست.جناب جمشید زهی پس از مدتی  خداحافظی کرد.

سنگ چین ها ی روستای تمندان وکوشه ودرختانی که بدون مجوز از دیوارها بالا می رفتند را  چرخی تماشایی زدیم تمندان به تمامی کوچه باغی بود که  در تابلوهای نقاشی هم مثلش نیست .

شب هنگام به مهمانی رییس شورای اسلامی کوشه رفتیم مهربان وجذاب حتا وقت سکوت هم لبخند ش سرشارازشبه جمله های عاطفی بود دقیق مثل لطافت کودکانش که به دوربینم زوم می کردند .چیزی نمی گفتند ولی از نگاهشان  معلوم بود که مثل بزرگترها به شدت گلایه داشتند از خساست ابرهایی که بازهم رفیق نیمه راه شدند ونباریدند.

روستای قلعه رشید:

قرارگاه روستایی ما قلعه رشید بود.هوا سرد  وآتش می چسبید.

بساط شبانه شومینه هیزم سوز در اتاقک گلی منصور دهیار روستا با آتشبانی دوست عزیزمان نصرالله ریگی حسابی فضارا دگرگون می کرد.تانیمه شب مرتب زندگی کردیم وآسوده خوابیدیم ومن  راحت ازاین که  واتساپ وتلگرام رااز بیخ کنده بودم. فردا تابشی متفاوت از  خورشید را تماشاکردیم .آفتاب از شانه های قله تفتان سرازیر می شد.خانه های روستا سنگ وگلی-کوچه های بی دیوار-

بزغاله ومرغ وخروس وخرگوش_ظهور شکوفه های نورسیده بادام درمنازل اهالی وکودکانمان که رهاتر از خانه خود بی دغدغه به هرسو پرسه می زدند. چیزی که باعث حیرتم شد قطعه زمینی به شکل مربع با دیواری لاستیکی بود یعنی حدود هزار لاستیک ماشین روی هم چیده بودند ودیواری مدور ومشکی …عجب حوصله ای! این همه لاستیک از کجا وچگونه به این روستا آمده بود ؟؟

کلا قلعه رشید درنگاه ما فضایی کاملا روستایی وجان می داد برای اقامتگاه بومگردی ومکانی برای همایش مشتاقان گردشگری به ویژه آنکه در حاشیه روستا دره ای عمیق ما بین کوشه وقلعه رشید سبز می زد وابهتش به سرو کهنسال ١۵۰۰ساله ای بود که متاسفانه در بروشورهای گردشگری نامی از این پیر کهنسال وهمیشه سبز به چشم نمی خورد.حقا که آزادگان تهیدستند و گمنام.سرو کهنسال خاش چنان سرکش ولجوج که خلاف دیگر سروها به هرسو که میل دلش بود شاخه وکنده زده بود خرامان نمی رفت گویا به غرورش برمی خورد که عاشقان معشوقه هاشان را به تناسب اندام سرو تشبیه کنند.جویباری نیلوفرانه دور سرو معاشقه می کرد وشکوفه های سفید وتازه به دوران رسیده باغ ها دانه دانه شکوه وجلال این پیر دوران دیده را چشمک می زدند.

در ختی چنان پیرو پهلوان را کجا می توان یافت که غرور سنگ ها را لابلای نجابت ریشه هایش چ در هم شکسته بود.گویی که نهالش دست نشانده ی رستم دستان باشد. چشم انداز باغات ته دره وتماشای بخارسینه ی آتشفشان تفتان آن حوالی  را چنان سینمایی کرده بود که  این تصویر را  مسافرانی که از بیرون می آیند  بهتر درک می کنند.جای حافظان شیرازی خالی بود.

روستای ماریشان:

به قول خودشان یعنی جایی که مار زیاده بوده.ماهیشان هم می گفتند به فارس که برگشتم خورده کنکاشی کردم وبه نتایج متفاوتی رسیدم. ماری نام یک دختراست مشتق از مریم وشان هم به معنای قدر-منزلت-شکوه وعظمت..

ماریش در زبان لاتین به معنای خرچنگ که ممکن است با الف ونون جمع بسته شده “ماریش+ان=خرچنگ ها”.هرچند هیچ حکم قطعی تا رسیدن به نتیجه ای مطلوب وجود ندارد.

اما حضورقنات ودرختان متراکم می تواند موجب پیدایش خرچنگ وماهی ومارشود.یکی دیگرمی گفت:

ما-ریشان یعنی مکان ما ریش سفیدان طایفه !

نام ماریشان جدای از بارمعنایی اش زیباست وموسیقی  پروانه ای و رمانتیکی دارد.

دوست عزیز مان جناب میربیگ میر ولانی دهیار ماریشان مرتب  زنگ می زد به فرمان شورا ودهیار قلعه رشید به عنوان مدیران برنامه از قلعه رشید  سوار شدیم وپس از پیچ وخم جاده وکوهپایه ها به ماریشان رسیدیم. دقیق زیر ساختمان سنگی ودوطبقه شان به پاس حفظ اصالت سیاه چادری بنا کرده بودند.پس از تشریفات عید مبارکی وارد سیاه چادر شدیم . برخلاف فارس رسم منطقه سیستان بلوچستان براین است که به همراه یک سینی چای یک سینی هم قندان می چرخد هر دونفری یک قندان وازآن پس ماهم در مهمانی ها این رسم نیکو را گاهی تکرار می کنیم.

عزیزخان میر ولانی که به نظر می رسید پس از پدرشان زنده یاد سردار ملک جانشین باشد ما راجذب خود کرد. عجیب قابل ارتباط وصاحب فن بیان وتاریخ محلی وتبارشناسی را خوب می فهمید.از بلوچ های مهاجر به فارس وداراب پرسیدم آدرسم داد به کتاب احیاالملوک تاریخ سیستان وسرحد ومکران و..

می گفت در منطقه فارس بلوچ لر هم داریم وبه منطقه محمدحسنی(ممسنی)اشاره کرد.وی معتقد بود که علت مهاجرت بلوچ ها به استان های دیگر جنگ های طایفه ای وخشکسالی بوده است.زنان وبچه های میزبان ومهمان هم جداگانه سرگرم آشنایی بودند.درحلقه ی مردان پیرمردی محمد نام بامحاسن بلند وپاکیزه و نگاهی مهربان کنار دست عصایش  نشسته بود.زانو به زانویش نشستم خوش وبش وخنده کردیم.گویا بزرگ طایفه ی مادری بود.

پدر جان چند سال داری؟

-٨۰ سال .

-از خودت بگو سواد هم داری؟

-نه بی سوادم و همسرم فوت کرده وبا دختری ٢۰ساله ازدواج کرده ام ویک دخترهم دارم به نام زلیخا..

-بنازم پدر چه اسم زیبایی دارد دخترت..

باخنده دستی به سروکوپالم کشید وگفت: دل عاشق مثال گرگ گشنه    که گرگ از هی هی چوپان نترسد   

وهمگی خندیدیم..عزیزخان  در ادامه گفت :اینجاچند همسری رایج است خودم دو همسر دارم شاید یکی دیگرهم…و در تکمیل حرفهایش گفت:

پدرم سرادر ملک ۴زن داشته ۴ قنات ۴رمهی گوسفند ۴باغ در ۴محله متفاوت  به فاصله ی ۵ کیلومتر از یکدیگرو بالغ بر ٣١۵ فرزند ونوه نتیجه حاصل این ازدواج هاست.

میربیگ دهیار جوان وفعال ماریشان مارا به تماشای باغات ومناظر طبیعی چسبیده به روستادعوت کرد.

نسیم  شاخ وبرگ بادام های کوهی -گیاهان دارویی  و سیاه درختان و قامت زیبای توت هندی را  می رقصاند .بوی خوشی در هوا می پاشید و خوش اخلاقمان می کرد.

چه نظم وتعادلی!!”ده رشته قنات با ده حلقه چاه و ده غنچه ی بزرگ ومتراکم درخت مورت که درانتهای قنات ها به شکل تل سبزی روییده بودند.آب قنات ها کم شده بود اما هنوز ذوقشان جریان داشت .امیدواریم که دراولین فرصت آسمان از خوشحالی چنان گریه کند که در پایین دست قنات هاکاج های سربلندو گلهای سربه زیر وانجیرهای وحشی وهمه روییدنی ها تصویر خود را در آب ببینند تا لاک پشت های غریب وتنهای ماریشان وماهیان خسته از حصار استخرحسرت یک شنای آزاد را به دوش نکشند.

ماریشان معدن خاک رس سفالگری دارد .وبه گفته ی خودشان  معدن مس وطلا در همان حوالی است.

٧۰خانوار و ۴۵۰ نفر جمعیت باکودکانی معصوم ودوست داشتنی که متاسفانه مدرسه نداشتند وسالخوردگانی که نیازمند مراقبت های درمانی وبهداشتی بودند هیچ پایگاه درمانی وبهداشتی نبود  وراهی جز مهاجرت به شهر نداشتند وبیشتر روزهای تعطیل به روستا می آمدند.برخی از اهالی تاکید داشتند تا مشکلات را جایی انعکاس دهیم. مشکل پوشش تلوزیون وآنتن موبایل هم مزید برعلت بود.حتا برخی از روستاهای منطقه کوشه اصلا کد بهسازی نداشتند وبی خبر بودند.

حرکت به سمت چابهاروپایان سفر:

سفری هم به چابهار داشتیم..به خودم قول دادم که دفعه بعد غیراز نوزوز به این نقطه سفرکنم بگذریم که مشکل ترافیک و اسکان وشلوغی وبی نظمی چگونه بود وچه شد..یک شب اتراق کردیم و نیم روزی به گشت وگذار ساحل دریا وحرکت کردیم به قصد داراب..دوستان میزبان تا دو راهی کنارک با ما را باخورده اشکی مخفیانه بدرقه کردندبه هر حال هر دیداری آغاز یک خداحافظی ست.هرچه بود خوش گذشت.

باتشکراز مردم مهمان نواز وهنرمندان ومدیریت اداره ارشاد اسلامی شهرستان خاش- بخشداری نوک آباد- حاج حمید کردی رییس شورای اسلامی کوشه وهمکاران-الیاس کردی رییس شورای قلعه رشید- میربیگ میر ولانی دهیار ماریشان ودیگر خانواده های ریگی وکردی وهمه بزرگوارنی که همراهی کردند.

رسول امیری فروردین ۱۳۹۷

فارس.داراب.

 

 

 
  1. ناشناس گفت:

    درود بر عمو رسول گل و ممنون از مهندس زارعی عزیز در عصر مردم داراب

     
  2. منصور گفت:

    عااااااااالی وجذاب

     
  3. ریگی گفت:

    ممنون از شما که منتشر کردید

     
  4. فورگی گفت:

    باحوصله خواندم..
    همه جای ایران سرای من است
    عالی بود

     
  5. بهنام خادمی گفت:

    فقط میتونم بگم یادش بخیر دوستون دارم قوم بلوچ خیلی صفا دارین

     
  6. منصور گفت:

    ممنون از لطف شما بزرگوار رسول گل

     
  7. ناشناس گفت:

    بلوچ لر ترک عرب فارس ترکمن
    زنده باد ایران

     
  8. ناشناس گفت:

    واقعا چه جاهایی ایران دارد که هنوز ندیده ایم و همه حرص کشور های خارجی را می زنیم.
    خیلی زیبا بود

     
  9. ناشناس گفت:

    درودوصددرود

     
  10. ناشناس گفت:

    سلام همکار عزیرجناب آقای خانی زاده و عمو رسول خدا قوت

     
  11. ناشناس گفت:

    تنوع قومی و زبانی در کشور ایران یکی از جاذبه هاست
    امیدواریم همچنان تمام سرزمین ما با اتحاد برای سربلندی میهن تلاش کنند.
    با تشکر از مدیر سایت مردمی عصر داراب

     
  12. ناشناس گفت:

    باتشکر از مهندس زارعی مدیر سایت عصر وانتشار این سفر نامه زیبا از بلوچستان.
    موفق باشید

     

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.

© 2018 عصر داراب
Design Farsweb